نوشته شده توسط : padidehtabar

آخرین گل را به آخرین مسافر شب فروخت و خلاص شد. گل رنگ و بوئی نداشت و هنوز نمی دانست آن مرد چرا گل را از او خرید. شهر آرام بود و شب پرستاره. پولها را شمرد و به راه افتادو چند قدمی که رفت صدای ترمز اتومبیل و  یک تک بوق او را در جای خود نگاه داشت با خود گفت (گل را پس آورده؟)

 داستان مسافر؛ از مجموعه داستان‌های کوتاه پیله
برای ادامه کلیک کنید



:: بازدید از این مطلب : 26
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 20 فروردین 1396 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران