نوشته شده توسط : padidehtabar

آخرین گل را به آخرین مسافر شب فروخت و خلاص شد. گل رنگ و بوئی نداشت و هنوز نمی دانست آن مرد چرا گل را از او خرید. شهر آرام بود و شب پرستاره. پولها را شمرد و به راه افتادو چند قدمی که رفت صدای ترمز اتومبیل و  یک تک بوق او را در جای خود نگاه داشت با خود گفت (گل را پس آورده؟)

 داستان مسافر؛ از مجموعه داستان‌های کوتاه پیله
برای ادامه کلیک کنید



:: بازدید از این مطلب : 31
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 20 فروردین 1396 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


data-aos="flip-right"

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید