داستان قربانی؛ از مجموعه داستانهای کوتاه تیله
دیگر تصمیمش را گرفته بود. باید کار را تمام میکرد. یک هفته میشد که اسلحه را تحویل گرفته و شاید هزار بار لمسش کرده بود و هر بار در تصمیم خود برای اتمام کار دستش لرزید و دلش ریخت و رنگش پرید. نگاهی به ساعت انداخت، دو ساعت دیگر از راه میرسد. دستی بر موهایش میکشد، کامی از او خواهد گرفت. پولی بر روی طاقچه گذاشته و میرود. نیم ساعت بعد باید او برود، کتاب بر دست برای یافتن معرفت در شلوغی کسالتآور یک پنجشنبه تلخ.

برای ادامه داستان کلیک کنید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید